امشب سوار تاکسی شدم جلو نشسته بودم و دوستم هم عقب نشسته بود یک خانوم میانسال با یک دختر تقریبا ده ساله
که از سر و وضعشون معلوم بود چیزی ندارن و نیازمند هستن میخواست سوار تاکسی بشه و تاکسی یک مسافر کم داشت
و خانوم انگار بنده خدا از طرز حرف زدنش معلوم بود ساده هست گفت جلو میشینیم کرایه یک نفر حساب کن و راننده تاکسی
دیگه هم گفت خب راست میگه گناه داره سوارش کن به این آقا هم بگو بره عقب و راننده تاکسی هم گفت نه بگو تاکسی های
پشت بگو با کرایه یک نفر سوارشون کنن و . . . و بنده هم دلم سوخت گفتم بابا من کرایه اون یک نفر اضافه رو حساب میکنم بیایین
بشینین و تا راننده تاکسی حاضر شد جلو اون خانوم با اون دختره بشینن . . . !
خدایا داریم به کجا پیش میریم . . . !
واقعا نمیدونم چرا راننده تاکسی انقدر سنگدل بود خب واسه اون که فرقی نمیکنه یک نفر جلو بشینه یا دو نفر . . . !
واقعا نمیدونم چرا هی جلوتر و به سوی آینده میریم به هم کمتر توجه و اهمیت میدیم و حس انسان دوستی و انسانیت
کم رنگ تر میشه و تنها چیزی که برامون مهمه پول و پول و چیز دیگری اهمیت نداره و مهم نیست ! مثلا فرداش ماه رمضان
ماه ای که میتونیم خودمون رو تغییر بدیم و گرسنگی و بدبختی دیگران رو حس کنیم و از گناهان دور بشیم ولی آیا واقعا اینجوری
هستش فقط داریم خودمون رو فریب میدیم ! امیدوارم همه ی آدم ها بتونن ظاهر و باطنشون رو یکی کنن و از ظاهر بازی دست بردارند !
میدونم شاید الان خیلی ها بگن این صحنه ها که چیزی نیست و عادی است ولی برای بنده که عادی نیست و دلم با دیدن این صحنه ها میسوزه
و اشکم میگیره و از خودم و آدم بودن و انسان بودنم بدم میاد، خدایا به همه ی ما کمک کن که آدم و انسان باشیم و نقش بازی نکنیم
برچسب:
نویسنده: فرومی